پیدا





خدایا...

درخواست حذف اطلاعات

خدایا می دونم این پست غرغر محضه ولی بذار بنویسم. همش خوابم میاد... نه این که پرخواب شده باشما... خواب باکیفیت ندارم. شبا یهو از گرما بیدار می شم. یهو با سر و صدای اطرافیان بیدار میی شم. بدنم خستگیش رفع نمی شه... خوابگاه اصلا جوابگوی خواب من نیست. دارم می میرم از خواب و شماها نمی تونید تصور کنید چه حس بدی داره گرفتی بخو و یه نفر یهو با سر و صدا وارد می شه و بیدارت می کنه... بعد از هر کلاس حتما باید یهرچیزی بخورم وگرنه دهنم بوی بد می گیره... گشنه هم می شم همش که من مطمئنم به خاطر همین خوابمه... می دونی چیه خداجونم؟ به نظرم باید ازدواج کنم. فقط به دلیل این که دیگه نمی خوام خوابگاه بمونم. یا حداقل خونمون تهران باشه این خوابگاه برام عذاب آوره... عینکم رو هنوز نرفتم درستش کنم. این هفته می رم. چشام داره درد می کنه. یه چیزی بدتره از همه اینل هست که واقعا گفتنش خج آوره... این روزا به نسبت حالم بهتره ولی بازم نیاز دارم به دارو... برخلاف تصورم اصلا درست نیست چربی کم بخوری. همه چیز متعادل... یا مثلا حتما باید دو وعده آش بخورم. اصلا برنامه ندارم... به گفتم بیخیال خانی آباد... او فکر کرد چون تنها می رم این جوری گفتم. اما نمی دونه که من حالم خوب نبود. خیلی مس ه اس ولی دلم الآن فقط یه بغل می خواد توش گریه کنم ... حس افسردگی بهم دست داده... مشکلات کوچیکم تو چشمم خیلی گنده به نظر میاد... خدایا دغدغه های منو ببین... ???? ♀️???? ♀️???? ♀️???? ♀️???? ♀️ خداجونم می دونی چیه؟ به نظرم سلامتی خیلی مهمه... سرم درد می کنه... هییییییییییی



آهسته آهسته...

درخواست حذف اطلاعات

آهسته آهسته عاشق می شی... آهسته آهسته دلگیر می شی...



برای انارم...

درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا انار عزیز و دوست داشتنی من سلام امیدوارم ح خوب باشه عزیزم... مرسی که دعا کردی می دونی ب که داشتم می خو دم، یه لحظه دلم برات تنگ شد... بعد اومدم دیدم پیام گذاشتی... خیلی خوشحال شدم. امروز حالم خیلی خوب بود. اصلا فوق العاده عالی... شرمنده که سر نمی زنم. حتما میام پیشت... مواطب خودت باش یا علی



عزت نفس

درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا سلام یه جایی یه حرفی از آیت الله شنیدم خیلی خوب بود. آن که از بیرون شما را می نگرد، این تلاش و پشتکار شما برای رسیدن به اه تان را بیشتر احساس می کند. امروز داشتم به کارآموزیم فکر می . هرچند که دیگه دلم نمی خواد اونجا برم، اما خب تجربه خیلی قشنگی بود. صرف زندگی آب کرفسی قشنگ بود... می دونی چیه؟ این که بخوای همه رو راضی نگه داری سخته... مردم آماده ان ازت ایراد بگیرن... از وقتی سعی به خیلی ها نه بگم، رفتار این افراد هم با من عوض شده... خیلی جالبه... من واقعیتش الآن خیلی خوشحالم... از خیلی برخوردهام... این آدم در این سطح از موقعیت... ع ای پروفایل مهسا رو دیدم. چه قدر دلم براش تنگ شده بود... یا علی



چشم ها را باید بست ... تا که او را دید و بس ...

درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا قضیه اون پسری که داشته از طبقه 9 نساجی خودکشی می کرده خیلی برام عجیب میاد... این که از کجا به اون نقطه دسترسی پیدا کرده... و من... که چه جوری با خدای خودم قهر ... که چه جور این آهنگ داره با من حرف می زنه... نگو که مبتلا کنی مرا به درد بی دوا نگو که حاجت منی شدی به دیگری روا ... نگو من به عطر حضور تو دچارم بیا تو دمی در کنارم... امروز داشتم با یه مسلمان سنی مذهب اهل یه کشور خارجی صحبت می . البته بیچاره خیلی راه میومد ولی من دیگه از یه جایی طاقتم طاق شد. برگشته می گه: here shiya was so beautiful before marriage but after marriage their face become ugly منم گفتم: it's a physiologic matter and this statement is superstition and has no rel. to religion it depends on your condition... your nutrition if your statement would be true, every iranian mrs should be ugly but the reality is not بعدش ع مامانم رو بهش نشون دادم و گفتم: you saw my mom... sh's very beautiful and my aunts... they married and have baby but they are beautiful nutrition
nutrition
and nutrition دیگه ت شد... خ نمی دونم این چه تبلیغات مس ه ای هست در مورد شیعه و این افه رو کی به خوردش داده بود. واقعا برام عجیب بود... حالا بگذریم از اینا... دیروز عملا فقط سر مزار شهریاری بودم. دلم بسیار براش تنگ شده بود... یه حدود نیم ساعتی اینا اونجا بودم. یکی از شاگرداش رو هم دیدم. با خانومش اومده بود... می گفت: 89... چه قدر زود گذشت... یعنی می شه آدم این همه خوب باشه که شاگردش بعد از مرگش هم بیاد سر مزارش؟ مزارت خیلی خوشگل شده بود... فقط مونده یه روز با محسن بیام سر مزارت... او هم دلش برات تنگ می شه... می دونی چیه ؟ کاش می شد زودتر می دیدمت... دلم گرفته... کمکم کن... امروز که نبودی به یاد بهروز افتادم. قول داده بودم بهش فکر نکنم... دوستتون دارم... خدایا معذرت می خوام ... شرمنده تم... خدایا دستم رو بگیر... به ناله آن مرغ آمین دگر به دلم حاجتی نیست +آهنگ "مرا بخوان" حسین افتخاری



اگر دماغتان بیش از اندازه بزرگ است این متن را بخوانید

درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا سلام این متن نه فقط برای دماغ های بزرگ، که حتی برای پوست های تیره، چشم های ریز، دهن های بزرگ، دندان های فاصله دار و حتی هیکل های چاق و موهای زائد هم جواب می دهد. ممکن است فکر کنید میخواهم به شما بگویم زیبایی در چشمان خودتان است و اگر زیبایی دماغ های بزرگتان را نمی بینید خودتان مقصرید. خیلی بدیهی است که زیبایی به چشمان شما بستگی دارد، اما بی اعتنایی به افکار عمومی به این سادگی ها هم نیست. باید یاد بگیریم با افکار عمومی درگیر شویم. اگر ابروهای پیوسته داشته باشید احتمالاً هر هفته آنها را کوتاه می کنید تا مجزا به نظر برسند. اما اگر در عصر ناصرالدین شاه قاجار زندگی می کردید نه تنها مجبور به چنین کاری نبودید بلکه حتی می توانستید به طبیعی بودن ابروهای پیوسته تان پز بدهید. در آن دوران، نی که پشت لب و ابروهای پیوسته نداشتند زشت پنداشته میشدند و باید با قلم آرایش برای خود سبیل و ابرو دست و پا می د. انیس ال ه، سوگلی ناصرالدین شاه دلیل اینکه ما از این تفاوت فاحش زیبایی شناختی در گذشته و حال اطلاع داریم دوربینی است که ویکتوریا ملکه انگلستان به محمدشاه قاجار هدیه کرد. این دوربین بسیار ضعیف بود و عموی پدر ناصرالدین میرزا طرز کار با آن را یاد گرفته بود. با این حال ناصرالدین میرزای ۱۱ ساله عاشق این جعبه جادویی شد. بعدها او گونه های پیشرفته تری تهیه کرد و خودش که عکاس ماهری بود هزاران ع از و افراد اطراف خود گرفت. زیبایی شناختی های دوره قاجار برای ما روشن است. اما میتوانیم تصور کنیم در دوره هایی مثل صفویه، حکومت های ایلخانی، خلافت های ی، ساسانیان، سلوکیان، هخا ان، مادها و غیره، هرکدام احتمالاً زیبایی شناسی های خاص خودشان را داشتند. اما سؤال اینجاست چرا باید از دماغتان که ممکن است یک دماغ همایونی در تاریخ باشد بدتان بیاید؟ ما به صورت ناخودآگاه زیبایی را در افراد قدرتمند می بینیم. دلیل اینکه موهای بور و پوست روشن و بدن بی مو را زیبا میدانیم این است که غربی ها به کرات برتری خود را بر ما ثابت کرده اند. نباید تعجب کرد که ایرانی ها یکی از بیشترین مصرف کنندگان لوازم آرایشی در دنیاست، استانداردهای زیبایی ما غربی است. ما دوست نداریم شبیه ایرانی ها باشیم چون بارها در برابر غرب کم آورده ایم. برای اینکه یک خانم ایرانی زیبا به نظر برسد باید بیشتر شبیه غربی ها باشد. ریشه آرایش غلیظ را باید در استاندارد زیبایی جامعه جستجو کرد http://hessamous.



تو ارزشمندی

درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا یه سه تا نظر از آقا ری و دو تا نظر از انار حدود چند ماهه فکر منو به خودشون مشغول د و من هنوز جو براشون ندارم. علی ای حال... امروز داشتم یه جا می خوندم پا تان و عربستان با هم دو کشور برادر و دوست هستند... خنده ام گرفت شدید... تصورم از پا تان یه بیابان برهوت هست. اسم پیشاور رو به انگلیسی و فارسی سرچ کنید تا متوجه بشید که چرا یه همچین تصوری دارم. علی ای حال به یه مرحله ای رسیدم که نمی دونم چی درسته چی غلط... الآن دلم می خواد که یه مقدار اقتصاد و علوم هم بخونم. عمر ادم محدود هست و من ترجیح می دم اگه قرار هست علوم و اقتصاد بخونم، اون رو تو کشوری مثل فرانسه بخونم. چی می شه واقعا 17 سال از ک دور باشی و علوم مختلف رو تو کشورهای مختلف یاد بگیری... واقعا یه خواسته ی کوچیکی هست. اما من دلم می خواد تحقق پیدا کنه. کاش می شد آدم اون راه درست زندگی اون هدف زندگی و اون دلیل اصلی که الان داری براش دوندگی می کنه رو پیدا می کرد. اگه من با یه پا تانی آشنا نمی شدم، تا ا عمر پا تان رو یه کشور ساده تو کنار خودم می دیدمش... اما خب دونستن من به حال اون پا تانی یا من فرقی نمی کنه. به قولی علم نافع نیست. مگر این که من به سیاست مدار یا اقتصاد دان باشم. اون موقع همه چیز فرق می کنه. می دونی می خوام چی بگم؟ می خوام بگم که من الآن نیاز می بینم همه علوم رو تجربه کنم. من دلم می خواد یه متالورژیست خوب بشم. و در کنارش خیلی چیزا بدونم. امیدوارم بتونم جلو برم.



چشم ها را باید بست ... تا که او را دید و بس ...

درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا یک احساس خلا بزرگی دارم. با یه کمر ش ته رو به رو هستم. دلم می خواد فریاد بزنم. نمی دونم حرفامو چه جوری بزنم. کاش پسر بودم و می تونستم ساعت ها تو خیابان های تهران می دویدم... شب هنگام ... تو سکوت... بی انصافیه... گریه جوابگو نیست... واقعا پیاده روی هم جوابگو نیست. لااقل اینجا نه... من الآن تو خونه ام... کنار مامان و بابا... مامان رب درست کرده... خدایا به من رَب رو نشون ندادند... رُب نشونم دادند... منو رنگی د رفتند... خودت که می دونی از آب گوجه فرنگی متنفرم. خیلی احساس سردی می کنم. کمکم کن. دوستت دارم.



ولی مسیرت ممکنه...

درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا این همتی که من در پیدا آیدی افراد مختلف دارم ستودنی هست. بگو آیدی کی رو پیدا ... * اسب، اسب به دنیا می آید، اما انسان، انسان به دنیا نمی آید، باید او را آموزش و تعلیم داد، تا انسان شود . . . ( یوستین گردر ) * برای هر مساله یا موقعیتی، راه حل های متفاوت و متعدد وجود دارد، اتخاذ هر گونه تصمیم یا حتی تصمیم نگرفتن، پی آمد هایی دارد. * رویا ها و هدف هات رو با خ ر بنویس، اما چگونگی رسیدن به اونها رو با مداد . . . قرار نیست " هدفت "تغییر کنه، ولی مسیرت ممکنه تغییر کنه.



رهایی از یکنواختی

درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا texify - send p o and get the text:
_
رهایی از یکنواختی
اگر دلتنگ و ل هستید، ممکن است اوقات بیکاری خودرا صرف تماشای و شبکه های تلویزیون یا گوش به موسیقی و شاید هم به پارک بروید. اما هرگز به ذهنتان رسیده که اگر بجای وقت کشی بی برنامه به فعالیت های پویاتری بپردازید، اگر سرگرمی بهتری انتخاب کنید و برای انجامش از وجود مایه بگذارید ح ان بهتر میشود؟ یاد بگیرید تا اوقات زندگی را بجای و مل و بی حالی ، با پویایی و نشاط سرشار کنید. آیا کیف پول و کتاب مورد علاقتون رو در کیسه زباله می اندازید؟ اگر جواب منفی است ، چرا لحظات عمررا که مسلما ارزش کمتری ندارد ، به پوچ هدر بدهیم؟ کارهای زیادی هست که میتوانید انجام دهید ، چشمانتان را باز کنید، کارهای مثبت فراوانند. نویسنده وبلاگ (*_*) واقعا عذر می خوام که این مطلب رو گذاشتم ولی واقعیتش این بود بسیار به این مطلب نیاز داشتم و از اون جایی که می دونم دوست ندارید شناخته بشید، آدرس وبتون رو نذاشتم. صرف دسترسی راحت تر گذاشتمش... ممنون



هیییی

درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا چه قدر الآن دلم می خواد با یکی حرف بزنم. ایی میان به ذهنم که باهاشون رودربایستی دارم. اما خب گویا ی نیست... دوست عزیزی که این وقت شب اومدی وبم... با من چند کلامی هم صحبت شو...



چشم ها را باید بست ... تا که او را دید و بس ...

درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا رفتم اینستا و فقط صدای شرشر بود که در جای جای اکانت آقای بحرینی یافت می شد و من فقط به اون صدا گوش سپردم. وقتی به وب مریم هم رفتم، از انارهای شهرشون نوشته بود... .من از چی بنویسم؟ بنویسم الآن 14 سال هست از شهر آبا و اجدادیم دورم... از کوهستان های قشنگ زنجان... از باغ های سیبش... از آب چشمه ها و کاریزهاش که مزه عسل می دن دور افتادم؟ فقط دلم می خواد همین الان می رفتم ا می شدم و خودم رو از اب کاریز سیراب می ... حقیقتا که شیرین ترین و گواراترین و خنک ترین آب هست... هوای تمیز... شهر زیبا فقط زنجان... ولی افسوس که فقط در حد حرف هست... اینجا نه اب داره نه هوا داره ... فقط انگور داشت که اونم چند سالیه دیگه به باد فنا رفته... فقط مونده بادش... نمی دونم ولی تا تان اصلا جای دوست داشتنی ای برای من نبود. خدایا... دوستت دارم. ممنون که هستی.



حسم رضا با یک الف در اولش نشد!

درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا با اندکی تحریف جزئی همان است... آره دیگه مگه نمی دونستی... روزی که من به دنیا اومدم گروه خونم اُ ضربه در بود،اما حالا اُ مثبت شده! دقت که میکنم هر از ننه اش قهر میکند،برای خود مکتبی راه می اندازد! بروکراسی،دموکراسی،صهیوناکراسی و ! از پس دقت هایم معلوم است که اگر خَر هم انگشت داشت مکتبی را پایه گذاری میکرد مثلا با عنوان؛ خَراریت" روی ی تشدید بگذارید سپس با آرامش بخوانیدش." سوال است برایم که در اندک چیزی که از جامعه شناسی میدانم جوابش را ندارم! پماد پیرو یکام برای کلیه درد مفید است؟ امروز متخصص کلیه برای من تجویز کرده!میگویمش اینطور است و آن طور میگوید کار سنگین میکنی و صبح ها درد داری میگویم آری اما بین حرفهایمان ربطی پیدا نمیکنم! یعنی گوش نمیداد من چی میگم؟ اما این همان ِ یک انگشتی است که هنوز در پی ریزی مکتبش دارد مُلاق* می کند. اما گروه خونی من! جمله بالا کنایه از خونیست که در شیشه کرده اند تا الان که یک خط را در شیشه کرده اند در آینده گروه خونی م به اُ منفی تغییر خواهد کرد البته اگر انقل دیگر نشود!و مکتبی دیگر در اوایل (از زبان عربی بدم می آید) دهه هفتاد آقای " هِر ر ر " (سه گیری به سبک تلوزیون!) هاشمی رفسنجانی را میگویم تبعیضی را قائل شدند فجیع! و شدند سر مربی، "احتراما پی گیری کنید تا تیم را معرفی کنم" در این پُست دیگر اوج اسدالله عَلَمی شده سبک نوشتاری همه اش در ازینا{ "} بعد هم اردکانی های یزدی روی کار آمدند و گفتند و نشستند و تمدن سازی د و تو گوشی اش (سیلی) را ما خوردیم ؛انصافا حق بدهید که آدم بگوید گو در خواهر و مادرشان ( دقت کنید که هیچ کاف ی در این بی ادبی مشاهده نمیشود) دو ران (لازم است بگویم این اسپیس وارد شده عمدی است؟ "غرور نوشتاری علی شریعتی به این شکل ابهام ز میکند") بعدش را کاری ندارم میخواهم یک گردهمایی از مخالفانم که در این مدت گرد آورده ام تشکیل بدهم و بچزانم یک سری احساسات را میخواهم از بنیادی بگویم که بُت یاد شده و شهید هم پس وندش ! آنهایی که در آ ین مکتب ذکر شده بالا با افتخار زندگی میکنند لطفا کلمه ابت و انتهایی را با هم برای من تناقضاتش را بر طرف کنند. تیمی که بالا گفتم تیم ملی ایران نام دارد با مجوز رسمی از سازمان خصوصی سازی ؛گلاب ربیع را ی میشناسد؟(مدیونید اگر سراغ رََََفاه پیشین را بگیرید!) اما خدا ی دهنتان سرویس،نکنید اینکار ها را! چرا در تیر رس موشک سجیل ما کودکی را زنده زنده میسوزانند؟ خب سوزاندند چرا اینقدر بی عرضه وار؟ خیلی جالب است اصلا خیلی در حد این :دی که بسوزانند و برویم شکایت کنیم به دادگاه لاهه !آقا اجازه این ها بچه ما را آتش زد ما هم دورش گرم شدیم جایتان خالی ! ما هیچ کار ازدستمان بر نمی آید!بی غیرتی را از لعنت الله علیه های صدر به ارث برده اند این جماعت! البته خوب است در این اوج خون گیری از ما گاهی بساط خنده مان را فراهم میکنند بر میگردیم به مکتب خودمان ؛خوشبین هستم اما به جِد میدانم که نیست اینی که میگویند! سند دارم،از آن سیم سربی هایش" دعای عهد آنجا که میگوید لِما عطل من احکام کتابک" پس لطفا دور برندارید که خفه گی سزاوار تر است! پانوشت (جدیده ها) ملاق؛ ینی خاک الاغ از آنهایی که ازین متن رنجیده خاطر شده اند و قصد هماهنگی برای شدنم را دارند تقاضا دارم به جوانیم رحم کنند و در همین حین دقت کنند که پارتیِ من کلفت تر است پس خود را سنگی بر روی یخ نکنید! قبلا از همکاری شما متشکریم اما این یک پیش زمینه بود. + لامصب بدجور دودم می آید ؛نعنا لازمم ++هفت صبح نوشت: ما را چه به دوس داشتن ی!



امروز ... !!!

درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا سلام واقعیتش اینه که من هنوز نفهمیدم شستن لباسام چه ربطی با نظم فکری من داشت... علی ای حال با وجود این که کلی کار درسی رو سرم ریخته بود، رفتم و لباسامو شستم. تازه این که تو اون وقت شب هم خیلی چسبید... بعدشم لباسامو پهن . عجیب گشنه ام... بعد از اونم اومدم و گزارش کار آز متالورژی پودر رو نوشتم. نوشتن به این معنی که گزارش کارا رو از فائزه گرفتم و اسم محمد غرق رو پاک و فاطمه محمودی جاش نوشتم. فونتا رو b-nazanin و شماره دانشجویی خودم رو نوشتم. یه مقدار گزارش کار رو خوندم. آلومینیم رو با نموداراش حذف . یه نمودار جدید با داده های آزمایش خودمون درست . کپی پیست تو ورد و گزینه rename و تغییر نام و یه گزینه save as pdf و ت . ریختم تو فلش و تلگرام تا فردا ببرم چاپ کنم. از من باشه که به تو تلگرام گزارش کارم رو می فرستم. تا هزینه برگه هم ندم. نگرانی هام با کارای کوچک برطرف شد. ولی نمی تونی تصور کنی چه قدر کار دارم واسه ترمو... کلی تمرین تحویلی و امتحان...



تو ارزشمندی

درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا من خیلی بدم... دقیقا پا می ذارم روی جاهای حساس یاسین... مثلا وقتی که اذان می گه؛ دقیقا تو اوقاتی که اشهد ان علی ولی الله و حی علی خیر العمل رو می گه، من براش وویس می فرستم به طوری که واضح صدای اذان بیاد... یا مثلا آ پی بهش می گم: یا علی... خب باید بفهمه من شیعه ام ... البته تاثیری نداره... فقط ممکنه یه کوچولو احساس بد نسبت به من پیدا کنه... یه سوال از شما چرا زن عامل انحطاط جامعه هست؟ اگر بی حج عامل انحطاط جامعه هست، چرا جوامع غربی سقوط نمی کنند؟ اونا که دارن با قوت تمام جلو می رن؟ خب بسه دیگه... این همه تو گوش ما نخونید اونا پیشرفت دنیوی دارن... عزیز من... خدا هم با اونی هست که تلاش می کنه... خدا منتظر مونده تا تو رو بفرسته بهشت اونا رو بفرسته جهنم. اصلا هم چیزی تحت عنوان تنبلی و این چیزا نیستا... عزیز من... چرا بدیهاشون رو میاری جلو چشمات؟ خوبیهاشون رو هم ببین... خیلی بدی اگه با اسم بچه مسلمون خودت رو برتر جلوه بدی... خیر... اصلا هم برتر نیستی. برتر بودن به تلاش هست... خدایا خودت هم گفتی که عبادت 10 جز هست که 9 جز تلاش هست. ما بندگان بنابراین تلاش نمی کنیم. و روزه هم تعطیل... بنابراین ما عبادتت نمی کنیم... ما ایرانیا اصلاح می کنم: من، فاطمه محمودی، حداقل به عنوان یه بنده ی ناسپاس از تو درخواست می کنم منو در راه خودت کوشا قرار بدی. من اونی نیستم که تو می خوای.



: تو

درخواست حذف اطلاعات

گفتیم بنویسیم تا بعد خُمارَش نشویم
دیدیم حال و روز خَمّار مان دیر وقتیست با نِشابور تحقد نموده و با هشدار غیر رسمی آرامش ما را اشیده! درست عینِ صفحه اول کیهان! نزدیک است! شَه و شَه زاده و شش ماهه و شش گوشه و شش روز دگر. جای چشمانتان سبز ،یک عصر پنج شنبه بود و آفت که دیگر نبود و گمانم یک ذره هم بوی اسفند می آمد و هوایی خوش خور، دلم یک آغوش خواست،درست در پشت یک ستون با آجر های نخ نما شده که پایه یک طاق بود ،سقف یک پیاده رو شلوغ با معماری عربی که گویی از ساسانیان اقتباس کرده بودند، درست پنجاه متری پاییین تر از آن پله های یکی در میان که میباست قانون عبور یک طرفه را یا حداقل طرح زوج و فرد را برای آن اجبار می د. همان پله هایی که کوچه های آن طرف حرم را بعد از پیچ و خم هایی که از کتاب فروشی های باستانی رَدَت می د به کوچه های اینطرف وصل می د ؛ گویی چنان خَمّار آن کوچه ها باده و صهبا را طبق طبق ارزانی می داشته است که کوچه ها هم چاره ای جز پیچ و خم خوردن نمیدیدند! باد هم سبک سار پیچ و خم میخورد و بوی اسفند را به فرخه در می آورد. اطراف حرم علی بود و عصر پنج شنبه و سنت ترک شده ما! شیرینی ای چیزی در قالب شب ای برای اموات، یدیم و در همان بین مردمان سرِ گُذر پخش کردیم تا رسیدیم به ناهنجار ترین نقطه برای کاسبی یک پسر بچه شش ساله دست فروش؛ معصومیتِ افکارَش را از انتخاب نقطه ای برای بساط کوچکش که کفِ دستی بیش نبود را می شد دید. آناتومی صورتش به خصوص آن چشمانش هنوز در ذهنم است و لباس عربی کوچکش! تعارفَش که نا آشنایی اش را با این رسم، محسوس دیدم! محَو ش شده بودم، چنان که همان اندک عربی ای که بلد بودم را هم یادم رفت فارسی حرف زدم "بردار " به تشویش او اضاف شد ؛ نمی دانم شاید وَلع آن شیوخ دور و برش برای یک تکه شیرینی هم برایش نامفهوم بود، نکند یتیم باشد. همه اینها چند ثانیه ای بیشتر را ن د تا بیشتر خم شدم جلوش و فقط یک شکلات را برداشت از بین آن انبوه، دلم میخواست بنشینم یک دل سیر براندازش کنم یک دلم هم میگفت بغلش کن و آغوشش بکش اما نهایتا تصمیم بر این شد که بیشتر تعارفش کنم و باز هم حجب و حیایی را میدیدم که امتناع وَرزَش کرده بود. دیگر نشستم و سعی جفت دستانش را پر کنم،شاید خواهر کوچک تری هم در خانه دارد! در آن خانه های محقر که پیچ کوچه ها هم سهمی در محقر تر شان داشت. شاید آن بوی اسفند هم از خانه خودشان بود. دلم بیشتر از حرم خانه آنها را میخواست حتی اگر سفر نامه بغداد را میباست مینوشتم ، حاضر بودم تا شب که بساطش را جمع می کند زیر نظرش میداشتم و بعد تعقیبش می ! همین وقت ها بود که دستی در شیرینی اموات رفت،چنگی برداشت و مرا پراند از آن همه سناریو چیدن!



تو ارزشمندی

درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا حجه ال محمدمهدی ی... ی که ما عاشق صحبتهاش بودیم... خدا رحمتش کنه... چه قدر یهو دلم براش تنگ شد... یعنی می شه اون روزا برگرده؟
می گفت: از نظر خانوادگی مذهبی بودیم. و از کودکی با قرآن و و مسجد آشنا.
البته اینطور نبود که همیشه مسجد باشیم در خانه ما اتاقی بود به عنوان خانه، که در آن مهر و جا و تسبیح و فضایی بود که هر می خواست بخواند می رفت آنجا و عبادت می کرد.
فضای جامعه فضای آلوده ای بود و این نکته را باید جوانان بدانند که اگر احیانا فضایی آلوده بود این به معنای سلب اختیار انسان نیست که چون جامعه اب است پس من مجبورم که اب باشم! | ما با انکه جوان حزب اللهی آنچنانی نبودیم مان را می خو م، روزه می گرفتیم. یادم هست از منزل تا دبیرستان، روزی چهار نوبت از جلوی سینمای شهر رد می شدیم، یک نوبت نشد که برویم جلو ع های آنچنانی ببنیم! | دنبال این نبودیم که این ستاره سینما کیست و تصویرش کدام است؟ عزت نفس مسئله ای زیبا و قشنگ است که اگر انسان دین قوی هم ندارد ولی عزیز باشد. برای خودش ارزش قائل باشد این کرامت را احساس کند که این باعث می شود در فضایی الهی قرار گیرد...



اختصاصی با فاطمه

درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا سلام فاطمه جان... با اون نوشته ها نتونستم ارتباط برقرار کنم، وبلاگ رو کنار گذاشتم. هنوز حذفش ن چون توش انار یه مطالبی نوشته هنوز بهش پاسخ ندادم. اگه اونا رو هم جواب بدم، کامل حذف می شه. ولی خدا می دونه کی جواب بدم. شرمنده دوستان...



حواسم به ماهم نیست... !!!

درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا سلام این روزا دست و دلم به نوشتن نمی ره... نهایتش اینه که به یاسین فکر می کنم. پسری که اهل یه کشور دیگه هست و من فکر نمی کنم هیچ اشتراکی با هم نداشته باشیم. حالا می تونم با اطمینان بگم که زبان ترکی با زبان آذری تفاوت داره... اینا در حالی دارم می گم که دارم یه آهنگ هندی گوش می دم ... آهنگ tum hi ho اثر arijit singh ... می دونم که عاشق این آهنگ هستید ... به هر حال من که تو گوشیم به جز آهنگ های معرفی شده از جانب مریم ی (پس از باران) و آقای (*_*) آهنگی تو گوشیم ندارم... البته اینم بگم که یه سری آهنگ داشتم تو گوشیم که با گوش دادنشون یاد بهروز می افتم. منم غرور دارم. دلم نمی خواد با فکرش زندگیم رو داغون کنم. هرچند که وجودش بهترین اتفاق عمرم بود و ... کاش ی که دوستش داشتم با من مشابهت داشت. عملا با فکر به یاسین دارم خودم رو از بهروز دور می کنم... اما مگه می شه ی جای عشقت رو تو دلت پر کنه؟ کارم اشتباهه می دونم... سر یه بچه بازی با یاسینم... این پسر تا کی می خواد تحمل کنه؟ من که ترکی نمی فهمم ولی خب آدمم و احساس آدما رو می فهمم... با فکر بهروز دلم دیگه پر نمی شه... دیگه قلبم تند تند نمی زنه... حتی دوست ندارم منو ببینه... فقط دلم می خواد از دور باهاش رو به رو بشم و تو خفا گریه کنم که همچین ی رو دوست داشتم ولی عقایدش زمین تا آسمون با من تفاوت داشت و به قولی هم کفو من نبود. خب بذار از نگرانی اصلیم بگم... خواننده خاموش عزیز... من می ترسم. از این می ترسم که نتونم رو درسم تمرکز کنم. هنوز نرفتم خونه بعد یه ماه... عملا هیچ درسی نخوندم و فقط تو این فکرم که چرا هیچ عشق گرمی تو زندگیم ندارم. با دینم مشکل پیدا . عملا کارم شده گریه و پیاده روی... خستگیم رو تنم مونده... من ی رو ندارم که حرفامو بهش بزنم. عملا با گریه خودم رو سبک می کنم اما سبک نمی شم... به استراحت نیاز دارم... حواسم به ماهم نیست...



سلام به تو ای پسر رسول خدا عجل الله تعالی فرجک الشریف

درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا سلام سافت 3 نصف شب و من که همین الآن از گرما بیدار شدم. در رو لاش رو بیشتر باز و همچنان گرم... فکر کنم فردا صبح باید اساسی با عرفانه صحبت کنم. در مورد این که زمستون در پیش هست و لطفا اتاق رو گرم نکن... گرم که می گم منظورم کوره هست... حقیقتا من دلم نمی خواد حتما پتو روم باشه... حداقل از منی که روی موکت هم خوابش می بره، انتظار این نیست که پتو بکشه ولی همه ما به دنبال یه خواب راحت هستیم. منم دیگه اون بچه ترم اولی نیستم که استراحتم توی سالن مطالعه باشه... واقعا دوست ندارم این ترم جایی غیر از تختم بخوابم و حتی لازم شده با عرفانه تختم رو جا به جا می کنم. چه دلیلی داره دیگران رو تحمل کنیم. خب من الآن از خواب بیدار شدم. ممکنه حرفام متاثر از خواب باشند ولی واقعا بی انصافیه با یه پیراهن نازک پسرونه و بدون پتو گرمت بشه... ی که تا به این حد سرمایی هست نباید تخت پایین بخوابه . خب به اعصابت مسلط باش فاطمه... نفس عمیق ... آهان یکی دیگه... آفرین ... یکی دیگه... دوستت دارم عزیز دلم. فاطمه محمودی... البته به یاسین گفتم اسمم آیدا هست. آیدا حقیقتا که به خاطر دلتنگی از بابت آیدا نیست... صرفا جهت راحتی تلفظ هست... خب الآن یک مرحله پیشرفت و از مذهبی ها منزجر شدم. اما این که الآن اینجام و دارم در مورد م فکر می کنم، فکر می کنم تنها ی هست که درد منو می فهمه... سلام به تو ای پسر رسول خدا ...



آیا انسان نمی داند که خدا می بیند؟

درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا سلام در مغزم هم نمی گنجه با یه پسر ترکیه ای دوست شدم. الآن هم یه آهنگ ترکی دارم گوش می دم. خیلی هم در تلاشم ترکی یاد بگیرم. hadi یعنی تند باش، زود باش... خیلی هم ترکی شیرینه... انگیزه ام واقعا چیه؟ دو روز دیگه هم می خوای انگلیسی پیدا کنی لابد... بعد انگلیسیت هم اینجوری تقویت می شه... بذار حالا ... هنوز با بابا در مورد یاسین صحبت ن . البته چیز خاصی هم احتمالا نگه... ولی شاید هم بگه... چون از ترکیه ای ها خوشش نمیاد... یه سری به مجید بگم منو ببره. من چه قدر نرم در مورد ترکیه صحبت می کنم. انگار که اصفهانه... بگذریم. مریم می گه خب تو دو تا کشور غربیه هستید... چه اتفاقی می خواد بیوفته؟ اما من می گم که این بی بند و باری فکری قشنگ نیست... دلت پیش یکی و اون وقت از زمین و زمان خوشت میاد... فاطمه فکر می کنم یه جای کار می لنگه... آیا انسان نمی داند که خدا می بیند؟



لبخند

درخواست حذف اطلاعات

وقتی لبخند دنبال جایی برای نشستن میگردد، آرزو میکنم لبانت آن باشد happy white cloud



چشم ها را باید بست ... تا که او را دید و بس ...

درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا ب دوباره بعد مدتها تو سالن مطالعه خو دم. سرد بود. پتو و بالش هم نداشتم. اما صبح الهه بیدارم کرد واسه صبح و از اون ور هم یه بالش گذاشته بود زیر سرم... فکر کن دوستت اومده از تو اتاقت بالشت رو برداشته آورده واسه تو... چه قدر مهربونی آخه تو الهه... این که با یه پسر ترکیه ای آشتا شدم هیچ مسئله ای نیست. من اسمم رو آیسا نوشته بودم؛ او آیسا رو آیشا خونده... درست بنویسم: عایشا... بازم درست تر: عایشه... من:/ بعد اصلاح نوشتم آیدا... خب منم فکر این بشر ایرانیه... یاسین رو ما هم میذاریم رو بچه هامون... خلاصه که به بچه ها با ح مس گی ع ش رو نشون دادم و گفتم که مه... اونا همگی فکر می د مس ه شون می کنم. بهم گفتند باهاش یه تماس تصویری برقرار کن... اومدم تماس تصویری... چون پیش بچه ها بودم، روسری هم سر وگرنه اگه قرار بود تنها صحبت کنیم، مطمئن نیستم که اون روسری رو سرم بود یا نه... علی ای حال یاسین گفت کار داره و الان نمی شه... منم راستش فقط به خاطر بچه ها زنگ زدم. وگرنه قبلا یکی دوبار با هم صحبت کرده بودیم. البته تلفنی... صحبتمون هم اینجوری بود که او صحبت می کرد و منم خیلی دقت می تا بتونم حرفاشو بفهمم و فقط گوش می دادم. یه سری کلمات ترکی هم در جوابش می گفتم و نهایتش این بود که وقتی می حواستم صحبت کنم، انگلیسی حرف می زدم... اصلا یه وضعی ... مجبوری؟ یاد یه جک افتادم... طرف رفت طوطی ب ه، بهش جغد انداختن... دوستش پرسید طوطیت حرف می زنه؟ اونم گفت: نه ولی خیلی خوب دقت می کنه... راستی... این بشر اهل حکاری نیست. اهل استان وان هست. وان مرز ارومیه هست... نزدیک شدیم. از زنجان تا ارومیه 6 ساعت... از ارومیه تا وان هم بگیر مثلا 3-4 ساعت. من می گم اینا به نزدیکن تو باور نکن... خیلی هم اصرار داره من بیام ترکیه... ب مامان می گه خبرنگارمون رو تو ترکیه کشتن؛ من می گم یعنی نمی ذارید من برم ترکیه؟ مامان گفت: نه... گفتم می خواستم داماد ترکیه ای براتون بیارم. از اون طرف معصومه داد می زنه: آبرومون رو پیش بابا نبر... بعد من تازه فهمیدم تلفن روی بلندگوئه... منم که خج مج بلد نیستم بکشم. مامان می گه: فاطمه؟ می گم بله مامان؟ می گه ایرانی چشه مگه؟ بابا هم از ترکیه ای ها متنفر... خیلی باحال بود. نمی دونم این حجم از راحتی من با خانواده خوبه یا بد... از این که به خانواده می گم با فلان پسر حرف زدم... می دونم نفس کار دوستی اشتباهه ولی خب بذار خانواده از خلاف فرزندش هم آگاه باشه فردا پس فردا مشکلی پیش اومد راهنماییم کنند... ولی خب راستش یاسین برای دوستی هم مناسب نیست. نهایتش اینه که یه مقدار ترکی یاد می گیرم. اینا رو که می گفتم، سحر هم گفت: خب بیایید به همین روش انگلیسی هم یاد بگیریم. با مکالمه با یه خارجی... فکر خوبیه... بعد مثلا من و یاسین علایق مشترک نداریم. من عاشق درسم... من عاشق زبان انگلیسی... و خیلی تفاوت های فرهنگی و رفتاری... اطرافیان یاسین همه مذهبی... دختراشون همه روسری به سر... برخلاف ای ترکیه ای که این همه باز می پوشن، اصلا هم باز نیستند. البته اینم بگم یاسین اینا مذهبی ان... ولی شاید تو مذهب هم تفاوت داشته باشیم. خب ما مذهبی نیستیم... شایدم هستیم. به هر حال ... داشتم نوشته های سال 95 رو می خوندم؛ خنده ام گرفت... https://web.archive.org/web/20160428155852/http://www.aydafzs. / ببین من گناهایی که می کنم رو با جمله ما مذهبی نیستیم توجیح نمی کنما... گناه می کنم؛ چوبشم همون لحظه می خورم. همین که گناه می کنم، یعنی خدا رو فراموش می کنم. الآن ولی اعتراف می کنم که نمی تونم بگم یاسین رو به چشم برادری دوست دارم. نه یاسین و نه هیچ پسر دیگه که ازش خوشم اومده... هر گناهم هم مثل این نیست که بگی با یه آتیش جهنم فیصله داده می شه. قشنگ همین دنیا خدا حسابم رو می رسه و اون دنیا حالا بماند... چرا چشمامد نمی بندم وقتی نامحرم می بینم؟



در پاسخ به خصوصی

درخواست حذف اطلاعات

دوستی با نام saghi و یک عدد شماره تلفن بدون هیچ گونه نشانه ای که بتونم بشناسمش پیام گذاشته: سلام ممنونم. دوست عزیز لطفا اعلام موجودیت کن ببینم دختری یا پسر... اگه پسری انتظار نداشته باش جوابتو بدم.



ساناز ممدها

درخواست حذف اطلاعات

آهنگ پریزاد بابک جهان بخش داره تو گوشم پلی می شه... ساعت 13:13 دقیقه... تو پریزادی و انگاری که رویایی و چشمات مینیاتوری ترین تصویر دنیای منه تو مث خو و ای کاش منو دری و دریایی بسازی از شب و روزی که رویای منه... فانتزیم اینه بدونم کی با خوندن مطالب وبم بهم می گه دیوونه... من خیلی دلم می خواد خودم باشم... یه وقتایی هست یه کارایی می کنم که هر کی منو ببینه ازم بدش میاد. بعد یه روزایی یه کارای خوبی می کنم که از خودم خوشم میاد... اون ح مدهبی طور رو که توش یه ادم مهربون هستم و خدا رو کنار خودم حس می کنم رو بیشتر دوست دارم. شیطونی به من نیومده... خیلیا وقتی منو می بینند، بهم می گن: اگه اسمت رو نمی گفتی هم خودمون حدس می زدیم اسمت فاطمه باشه... برای بعضیا اسمشون براشون تعریف شده... و من خیلی خوشحالم... که اسمم فاطمه است... زندگی ن نایی هم عالم خودش رو داره ها...از زندگی آب کرفسی هم جذاب تره... چشمامو با شالم بستم و تو سوییت کم تردد می کنم. تنها تفریحم آهنگ گوش ه و همین... البته به نظرم باید تا یه مدت ویس ضبط کنم سر کلاسا... عینک دودی هم باید ب م یکی... بین خودمون بمونه ولی من همه این مشکلات چشمم رو از یه چیز می دونم... باور کن وقتی داشت توصیح می داد، اصلا بهش نگاه هم نمی . یهو دیدم خیلی زشته او هنش داره موقع توضیح به من نگاه می کنه؛ من یه تماس چشمی باهاش ندارم. به لحظه سرم رو گرفتم بالا و باهاش چشم تو چشم شدم و بهش نگاه . آخه تو که می دونی در مقابل چشم و ابروی مشکی مقاومت نداری... چرا بهش نگاه می کنی آخه؟ باور کن اصلا به ذهنم هم خطور نمی کرد اینجوری در مقابل این فرد (به قول آمنه lale) این جوری به چشماش خیره بشم. بس نبود؟ سری پیش هم از چشم ابروی مشکیش خوشت اومده بود. به قول مریم: علاوه بر چشم و ابروی مشکی، فاکتور بودن هم نقش داره در خوش اومدن تو... باید یه اردوی تربیتی در خودم بذارم. خیلی خج می کشم از خودم. حیات سنه باکی دییر عمر حیات ساحی دییر هیچ بیر شی ئین یوخ قیمتی صافا دمیز توت قالبینی سوگیئینه باخسین و کیمسه بوگورمز کیمسه اینجیتمز ل اوزون نه فایدا دنیا یالان دیر کلا به قول شاه صنم صورت زیبا اصلا فایده نداره... مسافریز بو عالم ده حس می کنم آهن ترکیه ای رو دارم می فهمم... ولی یه چیزی بگم؟ خاک تو سرت سنی دیلر منی دیلر سنی سونلر سنی دیلر دیگه تکرار نمی شه... سری پیش چشمامو درویش ن ، یه زندگی اب کرفسی برای خودم ترتیب دادم. این سری از همون اول کار یه تیری به چشمام خورد تا من باشم دیگه از این غلطا نکنم. دیگه از ی خوشم نمیاد... یعنی دیگه غلط می کنی از ی خوشت بیاد؟



بارون هواتو داره... رنگ چشاتو داره... قدم زدن تو بارون ... با تو چه حالی داره... دلم هواتو داره...

درخواست حذف اطلاعات

سلام ب یه ترکیه ای اومده بود دایرکت بعد او به ترکی صحبت می کرد، من انگلیسی بعد تهش می گه شما چرا ترکی نمی نویسید؟ می گم: ایرانیم؛ ترکی می فهمم ولی نمی تونم صحبت کنم. بعد می گه: من اهل حکاری هستم. دروغ نگم، اولش فکر شغلش حکاری هست و الآن فهمیدم حکاری اسم شهرشونه... و می گفت ایران اومده... به من می گه: شما ترکیه نمیایید؟ می گم اگه امکانش باشه برای ارشد میام(اینم بگم که به دلیل این که ترکیه خیلی شاخ باشه و اینا این تصمیم رو ندارم. می گفتم اونجا می تونم راحت تر در مورد پوشش های بور تحقیق کنم.) بعد می خنده می گه: نه برای تعطیلات... می گم برای نوروز؟ می گه: نه برای دیدن من من: ???????????????????? مگه من پول دارم پاشم برای تفریح بیام ترکیه... هوا ابری بود یهو رعد و برق زد. سهیلا گفت: هوا عالیه برای قدم زدن... گفتم ساعت چنده؟ بچه ها گفتن: 10 دقیقه به 10... گفتم: بچه ها پاشید بریم... 7 نفر تو سوییت بودیم. به جز فرناز همه پاشدیم اماده شدیم و زدیم بیرون. آقا سید گفت: تا 10:15 برگردید... (تا 10 می تونیم بیرون باشیم) از کوچه جمشید جم تا انتهای خیابان رشت رو دویدیم و بعدش هم به سمت میدون ولی عصر رفتیم و یه بستنی هم گرفتیم. داشتیم می رفتیم به سمت بالا که سحر گفت: بچه ها برگردیم بریم... ( ش رو تو میدون دیده بود... ) قیافه سحر دیدنی بود. به سحر می گم: من اگه جای تو بودم می رفتم پیش م. چه باحالیه که این وقت شب اومده بیرون... بعد می گه مجرده و تازه از برگشته... می گم بهتر... می گه: سنش بالاست... یعنی عاشقتم سحر.. . برگشتیم دوباره و تو راه کلی می دویدیم تا این که رسیدیم سر رشت... بچه می گفتند برگردیم. همه برگشتن و من سحر تا چهارراه ولی عصر پیاده رفتیم و بعد برگشتیم. تو راه دو تا پسر داشتن می رفتن و بعد یکیشون برگشته می گه: این خانوم رو ببین... فکر می کنه پهلوونه... حرفش خیلی بهم برخورد... هر کی ساعت 10 و 20 دقیقه بیرون بود لاشیه؟ ما اگه تو این خوابگاه مجهزمون! یه دونه حیاط و یه دونه پشت بوم داشتیم بیرون نمی زدیم به مولا... ما رفتیم و اومدیم و یه دونه هم خوردیم. والا بابای منم می گه شب بیرون نباش، می گه: تنها بیرون نباش... من با سحر بودم... سحر هم منو یاد بهروز می نداخت... چرا دوباره یادش افتادم. حرکات سحر کپی پیست او هست... بعد این که برگشتیم خوابگاه، دیدم یه کوچولو دیگه اون پسر ترکیه ای پیام داده... اونا به خ می گن ح مثلا به خانم می گن: هانیم به خوش گلدیز می گن: هوش گلدیز تبریزیا هم می گن: خوش جلدیز فکر کنم ترکی ما زنجانیا بیشتر شبیه ترکیه ای ها هست تا تبریزی ها خب اینا به کنار... ب تو خواب رو می دیدم. می گفت تحقیقاتت در مورد پلاسمای الکترولیتی به کجا رسیده... گفتم به یه مفهوم کلی ازش رسیدم. بهم گفت: شنبه گزارش کارآموزی و نتیجه تحقیقاتت رو برام بیار... فکر کنم شنبه دیگه باید برم پیش ... صبح هم پاشدیم. بچه ها رفتن بیرون ... من موندم خوابگاه. تنهام الآن... می خواستم باهاشون برم ولی نور خیلی اذیتم می کنه. نور گدشیم هم مینی ... ولی نور آفتاد خیلی اذیتم می کنه. فعلا من برم به کارام برسم. دوستان من نطراتتون قطعا پاسخ می دم. شرمنده یکم طول کشید.



خدایا خودت منو جمع کن... !!!

درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا پسر ترکیه ای اسمش قلب قرآنه... دیروز ع ش رو فرستاده... خیلی خوشگله... منم اینجا به عنوان یک عدد فرد چشم چرون نگاش . به من می گه ع ت رو بفرست. منم یه ع براش فرستادم. بعد همه مکالمات ما اینجوریه که او به ترکی می نویسه، من کپی پیست می کنم تو گوگل ترجمه بعد جوابش رو به ترکی یا انگلیسی براش می نویسم. بعد مثلا می دونی؟ حق مطلب که قرار بود به فارسی بیان بشه، ادا نمی شه. انگلیسیم هم که اون همه اوکی نیست ولی دست و پاش ته یه چیزی بهش می گم. ب خسته شدم؛ به فارسی نوشتم براش: چه حرف ها که درونم نهفته می ماند؛ خوشا به حال شما که شاعری بلدید بعد زده به گوگل ترنسلیت... گوگل شاعری رو şerefsiz ترجمه کرده؛ به معنی بی شرف... بعد برگشته به من می گه: به من می گی بی شرف؟ می گم نه... این گوگل تو ترجمه خطا کرده و ترجمه شعر رو به انگلیسی براش فرستادم. خیلی خنده ام گرفت از کار گوگل... ادامه دادن صحبتمون فقط به این دلیل هست که من خیلی از این مدل مکالمه خوشم اومده... هر چند که زیاد نمی فهمم چی داره می گه... بازم خوبه من ترکی بلدم. ََهمین الآن پیام داده: عاشکیم دوستت دارم. جااااان؟ عاشکی جون ... من خودم بیر دانا عاشکی جون دارم که عونضی منو دوست نداره. دیگه حوصله تو یکی رو ندارم... واقعا یه لحظه دلم گرفت وقتی بهم گفت: عاشکیم... بابا ای بشر... چه جوری در عرض یک روز منو عاشکی جون خودت خطاب می کنی؟ بعد موندم این بشر با این همه زیبایی از من چرا خوشش اومده؟ آیا من هم زیبا هستم؟ می دونی چیه؟ دلم می خواد برم بالا پشت بوم و داد بزنم که ازت بدم میاد بهروز... ولی در عمل می شینم اینجا و چرندیات روزمره مو می نویسم. حس می کنم می تونم این پسر ترکیه ای رو به عنوان خودم نگهش دارم. آزار هم که نداره... خیلی بده ها... اصلا معادلات رو بهم می زنم. ب به می گم ترکیه ای پیدا ، خندیده و بعدش می گه ع ش رو نشون بده. منم ع ش رو فرستادم. خندیده می گه: ایول ... من ???????????????????? واقعا این حجم از روشن فکری از بعیده... البته او که از اول تا ا ش می خواد مس ه ام کنه... نمی تونم واقعا باهاش ارتباط برقرار کنم. زبان ترکیه ای واقعا سخته... من ترکی خودمونم دست و پاش ته بلدم. (نمی گم ترکی بلد نیستم... لغت بلد نیستم) خلاصه که موندم چیکار کنم. خوشا دوران قبلم که فقط بهروز رو داشتم و فقط به او می شیدم. این روزا هر کی رو می بینم به خودم اجازه می دم بهش فکر کنم و حتی ع ش رو نگاه کنم. بی بند و باری فکری به رفتار الآن من می گن... بهروزجان کجایی که یادت بخیر... پاشم خودم رو جمع و جور کنم. این هم ع یاسین هست. واقعا فاصله کرمان تا زنجان خیلی بیشتر از فاصله آنکارا تا زنجانه... خیلی دلم می خواد یکی باشه که دوستش داشته باشم. نه به دلیل این که من الآن تشنه عشق باشم... فقط به این دلیل که من دلم نمی خواد دیگه این ح بی بند و باری در من ادامه پیدا کنه. یعنی اگه امکانش بود می تونستم به یاسین دل ببندم، خیلی خوب می شد... اما واقعیت اینه که فقط وقتم گرفته می شه... من دلم نمی خواد اون وقتی که دارم رو سر یه بچه بازی از دست بدم. پس چه جوری بود من همزمان هم به بهروز فکر می و درسم هم همزمان خوب بود؟ من تمام فکر و دکرم بهروز بود و بهترین نتیجه درسیم رو هم همون ترم گرفتم... حاضرم سلامتیم به خطر بیوفته اما دوباره باشه... اگه او هم منو دوست داشت... از این دارم حسرت می خورم که او هیچی از احساس قلبی من نمی دونه... و نمی فهمه ... او هم انتخاب درستی نبود... تفکراتش با تفکرات من یکی نبود... چرا بهش فکر می کنم؟



تو ارزشمندی

درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا خیلی مس ه است... اصلا بلد نیستم ترکی صحبت کنم. ایناش مهم نیست... مهم اینه که بلد نیستم عشوه های کی بیام... من فقط در مقابل ی که آزارم داده بلدم عشوه برم که اعصابش رو خورد کنم. همین و لاغیر... دلم برای خودم تنگ شده... انارم خیلی دعوام کرد بابت یاسین خب حق هم داره... سریع با یه پسر دوست شدن یعنی چی؟ اونم اهل ترکیه... تو اگه واقعا عرصه داشتی که دل بهروز رو به دست میاوردی... خاک بر سرت... آخه بهروز هم عددی نیست. این روزا حس می کنم یه خلاء تو زندگیم هست... با و این چیزا هم درست نمی شه... خدایا خودت دست این بنده ات رو بگیر... نذار اشتباه بره. واتس اپ رو حذف تا راه ارتباطیم با یاسین قطع بشه. خب الآن می فهمم ب چرا بهم می خندید... چون می دونست امروز تموم می کنم ماجرا رو... می دونی چیه؟ حالم از خودم داره بهم می خوره... خب بذار اصل ماجرا رو بهت بگم... تنها دوست صمیمیم داره ازدواج می کنه . بهش مستقیم و غیرمستقیم گفتم از ماجراهای عشقیش بهم تعریف نکنه... نهایت ماجرا اینه که منم دلم می خواد و الکی بلکی یاد بهروز می افتم. ی که تابستون یه زندگی آب کرفسی رو تحمل کرد تا یاد این بشر نیوفته... می دونی چیه؟ اینجا که از بهروز می نویسم، تو قلبم هیچ جایی نداره. صرفا جهت پر کر ن عریضه هست. بعد از بهروز دیگه اون آدم قبلی نشدم و یه اتفاق بد برام افتاد... ترسیدم اون ح افسردگی ترم اول برام اتفاق بیوفته... این ها رو که دارم می نویسم، صرفا باید خواننده خاموش وبلاگ متوجه بشه... من دلم نمی خواد با یه کمر ش ته رو به رو بشم. من خودم رو خیلی خوب می شناسم. و از این من خیلی خج نی کشم و در نهایت شما ی هستید که من وقتی اینجا مطلبی می نویسم، با خودم می گم نکنه فکر بدی در مورد من ید... هرچند که می دونم هیچ وقت فکر بد در مورد من نمی کنید ولی خب کارای آدم ذهنیت بد رو ناخودآگاه در وجود آدم می ذاره... گاهی اوقات فکر می کنم چرا به اینجا رسیدم. در پی کشف این مسئله هستم که آدم تا کجا می تونه جلو بره... نمی تونم منظورم رو خوب بیان کنم. فقط خواستم بگم که برام دعا کنید. یا علی



جنگل نابجایی ها

درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا سلام دوباره ترم شروع شد... دوباره کلاس و دوباره پیاده روی های بعد از کلاس ... البته اینم بگم بعد از کلاس ، من با کلاس دارم... هم تو عالم خودشه و بنابراین یه کوچولو من رو از اون ح متفکر بعد از کلاس در میاره... هرچند که من بالا ه تا انقلاب باید برم. پریروز رفتم مقنعه ب م. می گم قد 95 برام بیار... قد 90 و 100 آورده... من قد 90 دارم و 100 هم برام بزرگه... هیچی دیگه... همین جوری برگشتم. یه روز دیگه می رم می م. البته مداد اتود یدم و یه عدد کابل شارژر به قیمت 5 تومن. حالا نمی دونم خوبه یا نه ولی دستفروشا همین کابل رو می فروختن 20 تومن. من از مغازه یدمش 5 تومن نمی دونم چه جوریاس... بعد این که من این هفته نرفتم خونه ولی به شدت خوابم میاد... نمی دونم چمه ولی همش می خوابم. ب 12 ساعت خو دم و خوابم میاد همچنان. بعد همش احساس ضعف می کنم. گشنه ام نیست... چایی هم بهم کمک نمی کنه. با این وضع گرونیا من اگه بخوام از اون شربت های تقویتی ب م، فکر کنم حدود 50 تومن بشه. پس می شینم سر جام. من واقعا خوابم میاد. در جواب فاطمه گلی و بقیه دوستان کنکوری... من سال های دبیرستان درسامو خیلی خوب می خوندم. مثلا هر روز تحت هر شرایطی من یک ساعت ریاضی می خوندم. برای درس فیزیک سه ساعت می نشستم پای یه فصل و عمیقا می خوندم. جزوه دبیرمون پر بود از مسئله و من با اونا کار می . سر کلاس شیمی من جزوه خوبی می نوشتم. این جوری بودم که هر چی از دهان دبیر شیمی مون در میومد می نوشتم و قبل و بعد از کلاس دبیرمون، مبتکران رو می خوندم. اما این مبتکران رو تفریحی می خوندم. اگه سال کنکور این روحیه سال های دبیرستانم رو حفظ کرده بودم، قطعا بهتر بود عمل . ولی سال کنکور من برام یه اتفاق عجیبی افتاد و اونم این بود که نمی تونستم روی درس تمرکز کنم. تابستون سال کنکور دیدم نمی تونم با این سیستم پیش برم، تصمیم گرفتم برای ریاضی برم کلاس چون خودم نمی تونستم تستاشو حل کنم. دوستم بهم گفت به کلاس هندسه و فیزیک هم برم. اما من نه توان مالیشو داشتم و نه این که بعد از کلاس می خوندم. بنابراین به همون ریاضی قناعت . اینم بگم ریاضی مون، آقای میرزایی، خودش عمران کبیر خونده بود و معدل الف بود و این خیلی روی من تاثیر می ذاشت که حداقل پیش م یه آبرویی حفظ کنم. آقای میرزایی هر سری تست حل می ، با دقت دفترم رو بررسی می کرد که تکالیف رو حل کرده باشم و اگه حل نمی ، جریمه می داد. جریمه تستی برای من خیلی خوب بود. من طی اون مدت یهو می دیدی بعضی تستا رو تا 5 بار دقیق حل . تا اینجاش اوکی بود ولی اینم بگم که با شروع مدرسه وضعیت من بهتر نشد و همچنان درس نمی خوندم. فقط ریاضی می خوندم و عمومی... نزدیکای بهمن که ثبت نام کنکور بود، من به خودم اومدم و تصمیم گرفتم دیگه بخونم. ولی چون به مطالعه عادت نداشتم، با روزی 3-4 ساعت قضیه رو حل می . اسفند که شد، از اهمیت نوروز گفتند و من با شدت بیشتری به خودم جنبیدم. شبکه اموزش تدریس داشت... من معلمای خوبی تو هندسه گسسته نداشتم. به خاطر همین همگام با تلویزیون هندسه رو می خوندم و جلو می رفتم. البته تدریس مابقی درسا رو هم گوش می دادم. اون یک ساعتی که تو شبکه آموزش تدریس و مشاوره بود، برام خیلی باارزش بود. هر چی مشاورا می گفتند، یادداشت می . مثلا یک سوم تستا رو بعد از خوندن می زدم ودو سوم رو یکی دو روز بعد و از این دست مسائل... مشاورای برنامه فرصت برابر عالی بودند. از اوا اسفند هم با این دو تا وبلاگ آشناشدم. http:// kori94. / http://thenewday.mihanblog.com/ این دو تا وبلاگ در بالا بردن انگیزه من فوق العاده بودند. جالبه بدونی من با نویسنده وبلاگ قدم به قدم تا کنکور رقابت می . البته که در حد و اندازه او نبودم. مثلا ترازهای و در حد 7500 میومد، ترازای من 5500... زمین تا آسمون با هم فرق داشتیم ولی خب انگیزه رقابت بود دیگه... بعد مثلا من بعد از عید خیلی خوب تلاش می . ساعت مطالعه ام به 7 ساعت در روز رسید. ولی بعدش به 5 ساعت برگشت ام خب همون دوره دستاوردهای عظیمی برای من داشت. با عشق درس می خوندم و حتی با خدا خیلی خیلی رفیق تر شده بودم. اینا سوای کنکور بودا... تازه من به قرآن هم روی آورده بودم. من فیزیک دوست نداشتم. اما وقتی به بخش های فیزک ح جامد رسیده بودیم، و از اون جایی که دبیر فیزیکم هم فیزیک ح جامد خونده بود، من خیلی با اون بخشا حال می . دبیرمون هم فرد باسوادی بود. فیزیک تهران خونده بود. و خیلی بیشتر از مطالب کتاب رو بهمون می گفت. تا جایی که به فکرم زد فیزیک ح جامد بخونم حتی... هر وقت انگیزه ام ته می کشید، می رفتم از شهریاری یاری می گرفتم. چه می دونم... کتاب عشق رو می خوندم... آسمون رو نگاه می . خلاصه هر چیزی که منو علاقمند می کرد... من اطرافم دوستانی داشتم که خیلی خون بودند و من در بین اونا واقعا ساعت مطالعه ام پایین بود. اما در نهایت من تونستم از پسش بربیام و کنکور خوبی دادم. نتیجه ام هم چندان رضایت بخش نبود ولی خب در حد خودش خوب بود. می تونستم فیزیک شریف رو بیارم ولی دبیرمون گفت: تو ایران به درد نمی خوره. و این شد که من ی ها رو اول زدم. بین ی ها هم مواد و مکانیک رو آ زدم به نشانه این که دستشون نداشتم. آ سر هم متالورژی صنعتی کبیر قبول شدم که شبیه به رشته مکانیک بود. البته اینم بگم که درسته رشته ام برای من سخته اما شیرینی هایی داره که در هیچ جای دنیا یافت نمی شه. فیزیک ج جامد رو هم پوشش می ده تا حدودی... حالا دارم می فهمم که چرا نابجایی ها رو دوست دارم. نابجایی ها بخشی از فیزیک هستند... جنگل نابجایی ها رو سرچ کنید. بعدا بیشتر می گم از خودم.



کفش های پاشنه دار ... !!!

درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا سلام امیدوارم ح ون خوب باشه. حس می کنم باید یه فکری به حال خودم م. استراحتم به کنار، سر تایم دارم اذیت می شم روزای یکشنبه ... اصلا به این فکر ن پس م چی؟ یکشنبه 7:45-9:15 شکل دهی 10:45-12:15 ترمودینامیک 12:15-13 تی ای شکل دهی 13:30-15 جوشکاری 15-17 عملیات حرارتی 17 :30 آز مکانیکی ام هم تقریبا همین جوریه با این تفاوت که تا 4:30 کلاس دارم. حالا برنامه ام قابل تحمل تره. آمنه پیشنهاد داد بین کلاسا برم م رو بخونم فکر خوبیه. یه مانتویی هم باید ب م که دستاش بالا بره. چطوره سر کلاسا هم با روپوش سفید حاصر بشم؟ ایده خوبیه... تابستون هم کلا با این لباس در رفت و امد بودم . بهش فکر می کنم. اینجوری دیگه لازم نیست موقع وضو گرفتن مانتوم رو دربیارم. برای ناهارهاش هم قصد دارم نون بلّه ببرم. باری به هر جهت من فرصت غذا خوردن هم ندارم. بعد این که... آهان... داشتم ع ای معصومه (دخترعموم) و مهدی (همسرش) رو می دیدم. معصومه یه فرد شیک و خوش پوش هست. البته که فرد پرتلاشی هم هست. و این که زندگی رو در جهت لذت بردن از دنیا می گذرونه... بعد من داشتم به این فکر می که اگه منم برم اونور اب مثل او خواهم بود؟ یعنی منم مقوله حجاب رو کنار می ذارم؟ خیلی دوست دارم خودم رو بفهمم... خود واقعیم رو... که اگه در شرایطش قرار بگیرم، چیکار خواهم کرد. سال ها هست که دارم می گم من برترینم... ایا واقعا من برترم؟ من به واسطه ارزش هام خودم رو برترین می دونم. شاید اگه ارطش هام فرق کنند، این خودم رو برتر ندونم. می دونی چیه؟ من و معصومه خیلی با هم فرق داریم. او که خودش رو کشید بالا، ماها رو به عنوان اطرافیانش کنار زد. حالا کاری بهش ندارم. شاید من براش افت کلاس بودم... بالا ه عزیزم او اپلای کرده و تو اینجا در حال خوندن کارشناسی هستی. من به خودم که نگاه می کنم، می بینم بسیار آدم معمولی ای هستم. واقعیت این هست که تلاشم من رو متمایز می کنه. اما یه نکته ای که در مورد معصومه دوست داشتم این بود که ارزوهاش رو دنبال کرد... ارزوی شخصی هر ی متفاوت هست. یه وقتی شد تو دلم گفتم: چه قدر ارزوی سحر کوچیکه... از دنیای به این بزرگی به یه اپلای و نیز ازدواج بسنده کرده... ی چه می دونه... شاید این ارزوها به تکامل شخصیتیش کمک می کنه. من اینجا میام می نویسم از خودم: هنوز به نتیجه نرسیدم باید ازدواج کنم یا نکنم؟ آرزوم این هست که تو شرکت ایران ترانسفو کار کنم؟ یعنی دارم خودم رو محروم از شرایط تحقیق و پژوهش می کنم؟ و باز هم یادی کنم از سعید (پسرعموم) ... آرزوهات کوچیکه... به جای این که بری مناطق تحقیقاتی اون ور آب رو در نور ببینی، یه مرکز تحقیقاتی در ایران درست کن. بذار ایران هم رنگ آسایش رو ببینه. لعنت بهت که نذاشتی به ناسا فکر کنم. این روزا که می بینم نصف جمعیت ناسا ایرانی ان، خنده ام می گیره... من مثل سعید هم نمی تونم باشم. او هم دنیای خودش رو داره... هم تو فکر اپلای هست. در حالی که معصومه (آبجیم) کار رو و تعامل با ادمای عادی رو بیشتر دوست داره. من این وسط روی حرفم با سعید هست: تویی که می گی آرزوهات کوچیکه، آرزوی خودت چیه؟ یعنی اگه جای بودی، چیکار می کردی؟ من ب با امین داشتم حرف می زدم، قلبم درد گرفت. چون او تو این دنیا تنها ی هست که درد منو می فهمه البته هم می فهمه... ولی خب الآن چه کنم؟ دلم می خواد برم بالای کوه داد بزنم. امین همیشه همین کار رو می کنه... اما من باهاش نمی رم چون کفش کوهنوردی ندارم. صبر کن... کفش... بعدا در مورد کفش بیشتر صحبت می کنیم. شب بخیر



امروز ... !!!

درخواست حذف اطلاعات

با سلام و به نام خدا امیدوارم ح ون خوب باشه... امروز خیلی خوشحالم چون مریمی رو دیدم... الآن رو ابرام... برامون از کاشان حلوا آورده بود. خیلی خوشمزه بود... یعنی در حد شیرینی معروف کرمانی ها، کوماج، بلکه خوشمزه تر از اون بود. عالی بود. چه قدر دوستش دارم. فردا با حاجیها کلاس دارم. این بشر خیلی مذهبیه... به قول زهرا... برادر حاجیها... البته تمام سعیم رو می کنم که سر کلاس برم. حاجیها همسن خودمونه خیلی معذب می شم.



امروز ... !!!

درخواست حذف اطلاعات

امروز یکی دیگر از حجاب های حجاب بر من آشکار شد. می دونی چیه؟ همه چیز به یک چیز ختم می شه... حجاب رعایت می کنم چون مورد آژار و اذیت قرار نگیرم. حالا من اینجا میام می گم حجاب حجاب... حجابم بد نیستا... یه وقتی اون چهار تا تار مو میاد بیرون منظورم دقیقا به اون موقع هست. اول بذار من یه مقدار جیغ بکشم و خودم رو تخلیه کنم... واقعا چه قدر امروز از حضور مریم خوشحال شدم. آخیششششششششش خب من به واقع مثل ی که تیتاپ خورده ذوق مرگم... گفتم که امروز تو فکر بودم برم مریم رو ببینم بعد یادم اومد کاشانه؟ کاشان یکی از اون ایی هست که من دوست دارم یه بار برم ببینمش... و نیز شاهرد و نیز فریدون کنار و نیز تبریز... و در آ بهار... خب از موضوع منحرف نشم. فردا هم با حاجیها کلاس دارم. خب شما آقایون محترم نمی تونید چشماتون رو درویش کنید؟ هرچند که با چیزی که تو طنز صمد و ممد دیدم، پسرا با دیدن لب های یه دختر و و نیز یک تماس کوتاه از منی که الآن در حال خوشحالی هستم هم بیشتر ذوق مرگ می شن. نمی دونم... شاید هم آقای بابک نهرینی بیش از حد اغراق می کنند... ببین... حالا من جدای از این که چادر بهم نمیاد، با اصل حجاب خیلی کار دارم. بچه بودم یه دیدم ترسیدم با حجاب شدم. این به درد نمی خوره... ولی تمام تلاشم رو می کنم تا بفهمم حجاب برای خودم چه درآمدی داره... تو عمرم پیش نیومده بود از ی بدم بیاد... عموما نکات مثبت درشون پیدا می . ولی خالا واقعا نمی تونم با دو تاشون ارتباط برقرار کنم.



اولین جلسه جوشکاری با برادر حاجیها

درخواست حذف اطلاعات

امروز صبح ساعت 6 و نیم بیدار شدم و ولی 7:30 پاشدم آماده شدم رفتم سر کلاس... نمی دونستم آزمایشگاه جوشکاری کجاست. همین طوری داشتم می رفتم، یهو حاجیها رو دیدم که از دانشکده بیرون می رفت. اصلا بهش توجه ن . خب بابا برو ببین کجا می ره. باهاش برو دیگه... اوسکول اوسکول پاشدم رفتم طبقه منفی 2. بعد دوباره برگشتم بالا. رفتم له طرف آزمایشگاه های مرکزی که تو بیرون دانشکده بودند. آزمایشگاه جوشکاری اونجا بود. لامصب هر چه قدر که آزمایشگاه های داخل دانشکده درب و داعون هستند، آزمایشگاه های بیرون دانشکده مجهز و های کلاس هستند. هم اومد در رو باز کرد و به من گفت برو تو کلاس تا ما ( و حاجیها) بیاییم. رفتم در قفل بود. برادر و هر چه قدر تلاش د در باز نشد... بعد ناصح اومد به یاری... به ناصح می گه: اگه در رو باز کنی، بهت نیم نمره می دم. بعدم رو به من می گه: تقصیر تو بودا... در رو قفل کردی. می گم بله خواستم کلاس تشکیل نشه در رو قفل . از اینا بگذریم... من سر کلاس جوشکاری خیلی سوتی دادم. فکر می کنم بهترین راه حل اینه که از این به بعد برم سر کلاس خود ... حالا یه دلیلش اینه که می خوام چهارشنبه ام خالی باشه. دلیل دومم این هست که واقعا من کنار او نمی تونم کار کنم. بهتره... حداقل ضایع نمی شم. آره این جوری بهتره.



تولدت مبارک

درخواست حذف اطلاعات

سلام امروز تولد مهدی زین الدین هست... اگه زنده بود الآن 59 ساله بود. البته که هنوز هم زنده ای... . خوش به ح که روز تولدت میاد پیشت... مواطب خودت باش



چشم ها را باید بست ... تا که او را دید و بس ...

درخواست حذف اطلاعات

نه گئجه لر نه گوندوزلر گوردوم... او گارا گاش لر دن اوزومو گیزلتدیم گورمدیم سنین گیبی سومدیم هیچ کیمی سنین گیبی نه سودالار نه امیدلر گوردوم عاشکی یولان سیز دوگولاردان اولدوم گورمدیم سنین گیبی سومدیم هیچ کیم سنین الآن تازه بعد از 6-7 ساعت تازه تونستم چشمام رو باز کنم. اولش که همه رو سفید می دیدم. بعدش یه هاله نورانی دور همه چیز می دیدم. چراغ اتاق رو خاموش و گرفتم خو دم. دو ساعت خو دم. ساعت 10 و ربع درد چشمام به اوج خودش رسید. نمی تونستم بازشون کنم دیگه... دوستان مثل ن ناها من رو به این ور و اونور راهنمایی می د. ملت می رن دستشویی لامپ رو روشن می کنند؛ من خاموش چراغ رو. الآن هم با مینیمم نور گوشی دارم می نویسم. تایپ رو چیکار کنم؟ شنبه می رم با مرعشی صحبت می کنم. می گم جوشکاری چه بلایی سر چشمام آورد. ارزونی خودتون این یه واحد... می رم اقتصاد برمی دارم . خ چه فکری آز جوشکاری برداشتم؟ آز خوردگی رو هم بیخیال می شم. به نظرم هیچ گرایشی مثل شناسایی ضامن سلامت من نیست. دیگه نهایت کارش کشف ریزساختار هست. آخه دیوانه... واقعا تو که قرار نیست بری جوشکاری کنی! تو قراره ریزساختار جوش رو تعیین کنی و بگی این اینجوریه اون اونجوریه... ناحیه متاثر از حرارت و fusion line رو که تو ایجاد نمی کنی؛ تشخیصش می دی... فکر کنم باید یه نامه هم ببرم برای حذف درس آزمایشگاه... باورم نمی شه این همه آسیب پذیر باشم. من دلم نمی خواد فردا پس فردا با عینک دودی و بارونی تو هوای آفت و ابری راه برم. بازم عینک دودی یه چیزی... ولی بارونی آخه؟... وقتی به این فکر می کنم که قراره تو آینده به خاطر شغلم دچار بیماری بشم، از شغلم متنفر می شم.