پیدا





کفش های پاشنه دار ... !!!

درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا سلام امیدوارم ح ون خوب باشه. حس می کنم باید یه فکری به حال خودم م. استراحتم به کنار، سر تایم دارم اذیت می شم روزای یکشنبه ... اصلا به این فکر ن پس م چی؟ یکشنبه 7:45-9:15 شکل دهی 10:45-12:15 ترمودینامیک 12:15-13 تی ای شکل دهی 13:30-15 جوشکاری 15-17 عملیات حرارتی 17 :30 آز مکانیکی ام هم تقریبا همین جوریه با این تفاوت که تا 4:30 کلاس دارم. حالا برنامه ام قابل تحمل تره. آمنه پیشنهاد داد بین کلاسا برم م رو بخونم فکر خوبیه. یه مانتویی هم باید ب م که دستاش بالا بره. چطوره سر کلاسا هم با روپوش سفید حاصر بشم؟ ایده خوبیه... تابستون هم کلا با این لباس در رفت و امد بودم . بهش فکر می کنم. اینجوری دیگه لازم نیست موقع وضو گرفتن مانتوم رو دربیارم. برای ناهارهاش هم قصد دارم نون بلّه ببرم. باری به هر جهت من فرصت غذا خوردن هم ندارم. بعد این که... آهان... داشتم ع ای معصومه (دخترعموم) و مهدی (همسرش) رو می دیدم. معصومه یه فرد شیک و خوش پوش هست. البته که فرد پرتلاشی هم هست. و این که زندگی رو در جهت لذت بردن از دنیا می گذرونه... بعد من داشتم به این فکر می که اگه منم برم اونور اب مثل او خواهم بود؟ یعنی منم مقوله حجاب رو کنار می ذارم؟ خیلی دوست دارم خودم رو بفهمم... خود واقعیم رو... که اگه در شرایطش قرار بگیرم، چیکار خواهم کرد. سال ها هست که دارم می گم من برترینم... ایا واقعا من برترم؟ من به واسطه ارزش هام خودم رو برترین می دونم. شاید اگه ارطش هام فرق کنند، این خودم رو برتر ندونم. می دونی چیه؟ من و معصومه خیلی با هم فرق داریم. او که خودش رو کشید بالا، ماها رو به عنوان اطرافیانش کنار زد. حالا کاری بهش ندارم. شاید من براش افت کلاس بودم... بالا ه عزیزم او اپلای کرده و تو اینجا در حال خوندن کارشناسی هستی. من به خودم که نگاه می کنم، می بینم بسیار آدم معمولی ای هستم. واقعیت این هست که تلاشم من رو متمایز می کنه. اما یه نکته ای که در مورد معصومه دوست داشتم این بود که ارزوهاش رو دنبال کرد... ارزوی شخصی هر ی متفاوت هست. یه وقتی شد تو دلم گفتم: چه قدر ارزوی سحر کوچیکه... از دنیای به این بزرگی به یه اپلای و نیز ازدواج بسنده کرده... ی چه می دونه... شاید این ارزوها به تکامل شخصیتیش کمک می کنه. من اینجا میام می نویسم از خودم: هنوز به نتیجه نرسیدم باید ازدواج کنم یا نکنم؟ آرزوم این هست که تو شرکت ایران ترانسفو کار کنم؟ یعنی دارم خودم رو محروم از شرایط تحقیق و پژوهش می کنم؟ و باز هم یادی کنم از سعید (پسرعموم) ... آرزوهات کوچیکه... به جای این که بری مناطق تحقیقاتی اون ور آب رو در نور ببینی، یه مرکز تحقیقاتی در ایران درست کن. بذار ایران هم رنگ آسایش رو ببینه. لعنت بهت که نذاشتی به ناسا فکر کنم. این روزا که می بینم نصف جمعیت ناسا ایرانی ان، خنده ام می گیره... من مثل سعید هم نمی تونم باشم. او هم دنیای خودش رو داره... هم تو فکر اپلای هست. در حالی که معصومه (آبجیم) کار رو و تعامل با ادمای عادی رو بیشتر دوست داره. من این وسط روی حرفم با سعید هست: تویی که می گی آرزوهات کوچیکه، آرزوی خودت چیه؟ یعنی اگه جای بودی، چیکار می کردی؟ من ب با امین داشتم حرف می زدم، قلبم درد گرفت. چون او تو این دنیا تنها ی هست که درد منو می فهمه البته هم می فهمه... ولی خب الآن چه کنم؟ دلم می خواد برم بالای کوه داد بزنم. امین همیشه همین کار رو می کنه... اما من باهاش نمی رم چون کفش کوهنوردی ندارم. صبر کن... کفش... بعدا در مورد کفش بیشتر صحبت می کنیم. شب بخیر